رازقي پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاك افتادي
كمر عشق شكست
ما نشستيم و تماشا كرديم

ذهن آشفته و خسته ی من اراجیف هم زیاد می گوید.گاهی دستانم هم از نگارش این همه حرف رنگ
پریده
و نا تمام خسته میشود و تقاضای ملتمسانه ی استراحتی دارد هر چند کوتاه .
اما کو ... گوش شنوا.....
تو خودت را ناراحت نکن .خطابه ام با تو نیست
برای چندمین بار دوره کردم.غم نامه ام را می گویم. همین دفتری که که از ضربه های کاری قلمم رو به
زوال است . عجیب آنکه روز تولدم بد خط ترین مطالب رو نوشتم. روزی بود پر از آشفتگی .با شادی های
تصنعی با دلسوزیهایی که به باورشان به عشق شک داشتم.کم کم با این باور وجودم را میسازم.
سازشی که آخرش معلوم نیست ویرانی باشد یا؟......
گفتم که انتظاری ندارم .اما این دل را چه کنم که بهانه ی محال میگیرد. سرکوبش میکنم آنقدر که
از این دل مجروح و آسیب دیده چیزی نمانده .زخم خورده ی روزگار...
یاد گرفتم از روزگار ...
یاد گرفتم .پس هیچ انتظاری ندارم
نه از غریبه ... نه از آشنا...
امروز در ۱۸ سال و یک ماهگی دارم یاد میگیرم روزگارم رو چطور بگذرونم.
باید یاد بگیرم این دل را قبل از به آتش کشیدنش کمی صبوری کنم.
هیچ تکیه گاهی نیست...
وقتی با زبان بی زبانی فهماندی به من
پیش از آن
گفته بودم
که
انتظاری ندارم...
تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که نفست به سختی بالا بیاد؟
تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که دنیا با همه قشنگی هاش به
نظرت سیاه و سفید بیاد؟
تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که خنده و گریه هات یکی بشه؟
تا حالا شده اونقد دلتنگ بشی که قدمهاتو سنگین برداری؟
تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟
صدات در نیاد ؟
وقتی سنگینی حرف های نگفته ات ، مثل بغض راه نفست رو می گیره چیکار میکنی؟
از بس سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ...
داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای توسحر کند
باور ما نمی شود در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
مرا بخوان
با اندوه پيداي چشم هايت
با خستگي نا پيداي دلت
تا بدانم
در كدام پروانگي زخم خورده اي؟
كه جاي پاي ترديد
از نگاهت دور نمي شود
و بدانم
چگونه در عميق تيره ي انديشه ات
به باور بنشانم
كه عشق
اعتبار عالم است
و عاشق
زيباترين دلبستگي نفس كشيدن زمين
مرا بخوان
وبگو
در كدام فصل حادثه
عاشق خواهي شد
كه من بيقرار شكفتنم

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ..
سكوت آب
ميتواند خشكي باشد و فرياد عطش........
دیر زمانی است
پناهگاهی جز چشمهایت ندارم

نوشتن هميشه از روي شوق نيست، بلكه گاهي ناشي از نوعي اعتياد است!!! اعتيادي كه حتي
وادارت مي كند زماني كه تصميم مي گيري ديگر هرگز ننويسي، بنويسي كه چرا ديگر نمي نويسي
ولی برای تو نوشتن عشقه
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیهامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبها مست مستم
الهی سحر پشت کوها بمیره
خدا این شبها رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بیقراره
میخواد مثل بارون بباره بباره
شب دختر تنها همش یاد یار
پر از گریه ی تلخ بی اختیار
شب دختر تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبهای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره
ای صمیمی ! ......ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت .....حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من .....به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی ! .....ای خوب
تو مرا یاد کنی .....یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد
تو کیستی که من اینگونه بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج ،هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم ؟
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار
اتاقشون پر عکس ميشه
اما هميشه دلت واسه اوني تنگ
ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني.
به هم می رسیم 3 نفر میشیم ،
من و تو و شادی ،
از هم دور میشیم
4 نفر میشیم ،
تو و تنهایی ، من و خاطره
.........
شاید تا چند وقت پیش آرزو می کردم برگردم به دوران کودکی.اما میبینم اگه برگردم هم همین سرنوشت واسم نوشته شده پس برگشت فایده ای نداره...

تو هم می توانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست و آنچه تو می خواهی باشد.وقتی شرمسار گذشته ناقص خویشی یا وقتی نگران آینده ی نامعلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی.آن وقت رنج را تجربه می کنی,خود را بیمار میکنی و ناشادمان هستی.بدان گذشته ی تو زمان حال بوده است و آینده ی تو زمان حال خواهد بود.پس زمان حال تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی



