![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:48 توسط niloofar |
|
|
چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟ شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟ ورزش کنار دریای آقایون چیست؟ به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟ خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟ در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟ یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟ برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟ آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟ تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و شما به مردی که همه چیز دارد چه می دهید؟ چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟ آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟ فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟ نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:37 توسط niloofar |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:27 توسط niloofar |
|
|
واژه ها را که می خوانم تصویر تو را غربال می کنم که درشتی کلامم در آراستگی چهره ی تو محو شود.
حق با توست! به آینه که نگاه می کنم چیزی نیستم جز همان چیزی که بوده ام.گمان می کنم برای تو می نویسم،خطاب به تو. تو که می خوانی دیگری را در آن می بینی...انعکاس تصاویری مبهم شبیه پ ا ز ل ی که هیچ وقت پازل نبوده ... حتی مداد سیاه با آن همه سیاهیش می داند در میان دستان من که می رقصد نام تو را از خود بی خود شود خرت خرت در تراش روی میز... "...عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب نیازمند ایثار است نه انجام وظیفه..." شاملو و من بودا را دیدم در جایی نزدیک محله ارمنی ها تابلوی "خوش آمدید" به دست گرفته بود، در حالی که ناقوس کلیسا را نشان می داد می گفت: "بگیرش رفیق،اینو واسه آتشکده تو آوردم...بگیرش" در چهارشنبه های خاکستری خیابان مهرداد را آذین بسته بود تا میهمان سرزده غافلگیرش نکند.احساسش را فقط من می فهمم... "...این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو..." شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:25 توسط niloofar |
|
|
اگر سختی ها کوه درد نشود، اگر شادی ها دریای غرور نشود برای ما،کوه و دریای خداوند در این دنیا بهترین و قشنگ ترین اتفاق است. مثل کوه محکم باش.به کوه نگاه کن و صلابت و ایستادگی را تمرین کن . به دریا نگاه کن و وسعت، آرامش و دریایی بودن را مرور کن.این تمرین ها لذت بخش ترین نعمت است و این تکرار ها قشنگ ترین اتفاق و امید بزرگترین واژه است وقتی به غم یا شادی می رسی. حتی از آن غمی که کوه کرده ای در دلت ، حتی از آن مشکلی که قدر کاه است و تو آنقدر بزرگ می بینی اش که انگار اصلا قرارا نیست حل شود... امید از همه اینها بزرگ تر است. اگر امید به بلوغ برسد و خدا برایت بزرگ ترین و خواستنی ترین باشد تو هرگز نه کوه درد داری و نه دنیای بی امید. امید من چند روزی است که از کنج دلم پا شده تا برسد به بی نهایت . این امید به تلنگری نیاز داشت و امروز امیدم در راه است و تا فردا نرسیده حتما به بلوغ می رسد به آنجایی که باید باشد. خدا باتمام عظمتی که داشت امروز بزرگ تر شده است در زندگیم . تمام زندگیم شده. در این تمام حتما جایی برای عزیزترین آدم ها دارم . حتما در این تمام خدا همراه آنهایی وجود دارد که من حتی یک لحظه نبودنشان را تحمل ندارم. آنهایی که جزئی از زندگی من با خدا هستند. امید برخاسته است . برخاسته برای مبارزه با تمام چیزهایی که تا حالا عظیم به نظر می رسیدند اما آمد و نشان داد که حقارت از سر و روی این اتفاقات تاریک می بارد ومن آنقدر عظمت از خدا هدیه گرفته ام که بتوانم بجنگم و یقینا پیروز خواهم شد. یک بار دیگر مانند قبل ها می گویم:"گاهی یک خانه گلی ویران می شود تا برج شیشه ای بسازند ،یک قلک می شکند تا دردی را التیام بخشد. این ویرانی ها ، رنج هاو تمام سختی هایی که ما داریم برای شیشه شدن است . برای التیام." و من این شیشه شدن را دوست دارم چون هر لحظه با خدایم و عزیز ترین و بهترین کسان هستم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:17 توسط niloofar |
|
|
دلایلی که می اورد مانند دو دانه گندم است که در توده ای کاه پنهان باشد و شما باید مام روز برای یافتن آن جستجو کنید و پس از پیدا کردن آن دریابید که ارزش آن همه جستجو را نداشتند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:3 توسط niloofar |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:45 توسط niloofar |
|
|
فردا، و فردا، و فردا، با گام های کوچک از روزی به روز دیگر به کندی نزدیک می شود، تا به واپسین لحظه از زمان برسد، تمامی روزهای گذشته، روشنایی را به سبکسران می نماید، تا آنان را به مرگی خشک و بی روه رهنمون باشد. ای شمع زودگذر، خاموش شو! خاموش شو! زندگی سایه متحرکی بیش نیست؛ یا داستانی است که دیوانه ای آن را نقل می کند. پر از خشم و شور است، ولی دلالت به هیچ دارد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:39 توسط niloofar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1390 |
|
RSS
|